تبليغاتX
سرگرمي
Home Email Archive Designer


 


 

                                                                                     اگه یکی رو دیدی بر میگرده نگات میکنه...بدون براش مهمی ... اگه یکی دیدی وقتی داری می افتی با عجله به سمتت میاد ....بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی نگات میکنه... بدون براش قشنگی ... اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی باهات گریه می کنه ... بدون دوست داره

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:24 توسط مصطفي |


نگو بار گران بوديم و رفتيم


نگو نامهربان بوديم و رفتيم


نگو اينها دليل محكمي نيست


بگو با ديگران بوديم و رفتيم
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:21 توسط مصطفي |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:20 توسط مصطفي |


 

           دوستان عزیز  اگر  خواستید  با  من  تبادل  لینک   کنید 

                                  در    قسمت نظر ها  اعلام   کند

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:19 توسط مصطفي |


               

 

جز اينکه تو باشي ويک پنجره روشنايي

مگر اتاق کوچک زندگيم چه کم دارد

جز اينکه تو باشي و يک آينه براي بازتاب

خوشبختيم مگر چه ميخواهم.بيا

بيا وخلوت تنهايي مرا با ازدحام نگاه هايت پر کن 

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:18 توسط مصطفي |


 

                             در تاريکی شب ۳ شمع روشن کردم

                                 اولی برای بودنت

                               دومی برای ديدنت

                           سومی برای بوسيدنت

                و در آخر هر ۳ شمع را خاموش کردم !

                         برای در آغوش گرفتنت  !!!  ...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:16 توسط مصطفي |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:13 توسط مصطفي |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:11 توسط مصطفي |


  

- خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت....... *☺*☺*   ♫*♫*♫☺

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:7 توسط مصطفي |


تولدي ديگر

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخ زاد
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:6 توسط مصطفي |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:4 توسط مصطفي |


در دهستان اصالتهای عشق

                                   می توان 

شبنم فروشی ساده بود 

                                          می توان    

با تک اجاق عاطفه چای خوش طعم محبت دم نمود...

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 13:0 توسط مصطفي |


لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 12:59 توسط مصطفي |


 
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 12:58 توسط مصطفي |


شب بود
و هوا هم خيلي خوب بود! تو چله تابستون،‌ باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش ميکرد
موهاي آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شيشه اتومبيلش رو بالا کشيد که به عشق بازي باد و موهاي همسفرش خاتمه بده
براي اولين بار بود که با هم همسفر شده بودن
پسرک نيم نگاهي به دخترکي که کنارش رو صندلي کمک راننده نشسته بود انداخت
چشماي قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روي صورت لطيفش اونو شبيه پري شهر قصه ها کرده بود
لبخند زيبايي روي لبهاي خوش ترکيبش نشسته بود که حاکي از رضايت و آرامش اون بود
به سختي چشماي بي قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت
حالا ديگه تقريبا به مقصد رسيده بودند
با ايستادن ماشين دخترک چشم عسلي هم چشماشو باز کرد و متوجه پايان عمر کوتاه سفر شد
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من
ـ پاشو دلبرکم که امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم! شايد اي جان!‌ نرسيم به فرداي دگر
دخترک لبخندي زد و از ماشين پياده شد و با هم وارد ويلا شدن
امشب اولين شب با هم بودنشون بود
اولين شبي که تا صبح با هم بودن و اين هميشه بزرگترين آرزوي اونا بود
چند وقتي بود که براي با هم بودن با خانوادهاشون مي جنگيدن و بعد از کلي جار و جنجال و به نتيجه نرسيدن، بالاخره دخترک راضي شد که پيشنهاد پسرک رو بپذيره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون ميتونن در کنار هم باشن! حتي شده براي ۱ شب
دخترک مانتو و روسريشو در مياره و ميره کنار پنجره! با اون هيکل ظريف و لوندي که داره کنار پنجره اي رو به کوهاي بلند که مهتاب سعي در داخل آمدن داره چقدر هوس انگيز به نظر مي رسه
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسي ميکنه و قند توي دلش آب ميشه که بالاخره به مرادش ميرسه امشب
آروم نزديک دخترک ميشه و دستاشو دور کمرش حلقه ميکنه و در گوشش ميگه
تو منو ديوونه خودت کردي فرشته ناجي من! عروسک من!‌ ماه من!‌ عشق من! همه زندگي من
به اندازه تمام ستارهايي که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزيزم
و گونه هاي دخترک را مي بوسد
دخترک هم بر مي گرده و دستهاشو به گردن پسرک آويز مي کنه و مجنون روياهاشو کاملا در آغوش مي گيره و ميگه: منم همينطور! خيلي دوستت دارم
و آروم آروم ميرن رو تخت خواب و آماده ميشن تا به دور از هر حصار و مانعي سلولهاي بدن همديگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن
ناگهان دخترک انگار که چيزي به يادش امده باشه از رختخواب بلند ميشه و دوباره ميره کنار پنجره
دستي به موهاي خرمايي بلندش که روي سينه هاشو پوشونده ميکشه و با کمي اضطراب ميگه
من ميترسم عزيزم! دلم شور ميزنه
پسرک که انتظار همچين حرکتي رو از دخترک نداشت بلند ميشه با همون لحن آروم ميگه
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چيزو درست ميکنه
امشب دريچه اي جديد به رومون باز ميشه و من و تو تبديل به ما ميشيم
اين قصه و افسانه نيست عزيزم! عشق يه حقيقته! اينو مطمئن باش
نور مهتاب زيبايي خاصي به چشمان پسرک داده! چند ثانيه اي به چشمان هم خيره مي مونن و بعد از چند ثانيه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برميگرده به رختخواب و اينبار خودشو در آغوش پسرک رها ميکنه و چشماشو ميبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اينبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببينه و ما شدن رو تجربه کنه
حتي براي ۱ شب

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 12:53 توسط مصطفي |


يك زن هندي ادعا كرده است كه روز يك كيلو شن و ماسه مي خورد تا سرحال و سالم باقي بماند.
رام راتي 80 ساله ، مي گويد كه سنگ ، يكي از اصلي ترين مواد غذايي او است و او هر روز آن را در رژيم غذايي خود پيش از صبحانه و ناهار و نيز قبل از چاپ عصرگاهي اش لحاظ مي كند.
رام كه در منطقه چينهار در لوكنو زندگي مي كند به روزنامه نگاران گفت: اولين بار وقتي جوان بودم براي تفنن اين كار را كردم اما از آن زمان به بعد اين كار را تا حد تكرار و عادت انجام داده ام. برادران و خويشاوندانم بارها مرا به خاطر اين عادت نكوهش كرده اند واز من خواسته اند اين عادت را كنار بگذارم اما در همه اين سالها نتوانسته ام اين كار را كنار بگذارم.
نوه بزرگ او مي گويد پزشكان گفته اند وقتي اين كار به سلامتي او لطمه اي نمي زند بگذاريد به خوردن ماسه و شن ادامه دهد.
او مي گويد حتي پزشكان او نيز بر اين باورند كه خوردن شن و ماسه ممكن است در سالم بودن او در اين سن و سال تاثير گذاشته باشد

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 12:51 توسط مصطفي |


حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ولي.............

هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو بهش بگيم ولي جالب اينجاست وقتي سر

عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم!

تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي! حسي که بايد انتقال ميدادي و، ندادي!

چرا؟

خودت هم نميدوني! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي.....

بگذريم.

زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيان شن و

جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن!

اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه ، سعي مي کرديم جرات گفتن رو

تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه ! خيليها هستند که ميتونند همون باشن که ما

ميخوايم ، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم.

اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دي 1385ساعت 17:12  توسط مصطفي  |  یک نظر
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 ساعت 12:35 توسط مصطفي |


2_ عمر با هم بودنها و روزهاي خوش در سرزميني كه به تو تنها بودن را مي آموزد و ماتم زدگي را تشويق مي كند چندان زياد نيست .مثل عمر بودن من و پدر كه زود تمامش كردند ! از آن پس بود كه نوستالوژي را تجربه كردم و پابه پايش فعاليت سياسي و اجتماعي و كار در روزنامه را كه ديري نپاييد .ياد سيگارهاي پي در پي امير شهلا و توصيه هاي پدرانه صنعت نگار و شبهاي خوش كانون سازندگان به خير .
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 17:9 توسط مصطفي |


۱ـ کلاس اول دبیرستان که بودم معنای زندان را لمس کردم .زندان در حکومتی که اسلامیش می خواندند (بعضي چااشهايم با مذهب هم از همين جا شروع شدند .اما خدا هنوز برايم زنده است و معتقدم حتي اگر نباشد هم بايد خدايي ساخت چون دنياي بدون خدا برايم دنياي خوبي نيست ). همان موقع بود که معنای فرزند خواری انقلاب را هم از پدرم شنیدم و به چشم دیدم . روزهای سختی بود اما انگار در زندگی من اتفاق فرخنده ای رخ داده بود . اینکه من درست در ۱۷ سالگی با خانه نشینی اجباری پدرم تازه طعم شیرین داشتن پدر را می چشیدم . هر شب اخبار بی بی سی و سی ان ان و بعد هم اخبار تحریف شده این طرف . هر شب کتاب و روزنامه و بحث و گاهی اگر سروش می آمد تا پاسی از شب جلسه های سخنرانی و بعد هم نقد آن با پدر. احساس مي كردم با آنكه از ماديات دنيا سهم چنداني نداشتيم اما همه خوشبختي اش درست كف دست من است . آمنه شاهد آن روزهاي خوشبخت است !

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 17:8 توسط مصطفي |


امشب از اين آسمون مي دونم بارون مياد

 

ميدونم ابرا ميرن ستارم بيرون مياد

 

امشب از سينه من صداي ناله مياد

 

ميگه باز اين دل من كه ديگه خون نمي ياد

 

توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد

 

ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ

 

توي اين عهد و زمون چه كنم با غم و درد

 

ديگه باور نداره حرفامو اين دله سنگ

 

اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه

 

هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه

 

 اي خدا اين روزگار چرا اين جور ميكنه

 

هميشه در دل من نور را رو كور ميكنه

 

كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه

 

كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه

 

كي ميشه اين شب غم بره و فردا بشه

 

كي ميشه ابرا برن ستارم پيدا بشه

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 17:5 توسط مصطفي |


 
 منبع وبلاگ www.ali3jokes.blogfa.com
 
*تعدادي sms عاشقانه توپ*
 دخترک هميشه ميگفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم. پسرک 
   براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد...اسب سگ و يک پرنده 
   زيبا!تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد... پسرک رفته بود. براي 
    هميشه...

 وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي 
 خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه 
  گريه كنن.

 هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده 
  که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره.

دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم.

عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت 
 نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي 
 به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.


 آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي 
  ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... 
  و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم.

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن.پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن.


 نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل 
 محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

زندگي 2 چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو.


براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين 
 بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبادا دلش بشکنه. 

 روزی که به دنيا اومدی داشت بارون می اومد ولی هوا ابری نبود .ميدونی 
 چرا ؟ اون روز فرشته ها داشتن از اون بالا گريه ميکردن .چون يکی 
 ازاونا کم شده بود.

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز.

وقتي عاشق مي‌شيم تلاش مي‌کنيم چارديواري آدما رو بشکنيم بريم تو. 
 يادمون ميره، چيزي که عاشقش شديم همون چهارتا ديوار بوده، نه آدم توش.

 کوچک ترين انسانها کساني هستند که براي بدست آوردن ديگران ، خود را هم 
 عقيده و هم فکر با او نشان دهند.

کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي- به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت 
: رفيق بازي- به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت- به پيرمردي 
 گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر- به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي 
  کشيد و سخت گريست.

 فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود.

  عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل 
   بگيريش مي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش 
    ببره.

  مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟ چون يه روزي يه دستي پيدا مي 
   شه كه اين فاصله رو پر كن.

  به او گفتم غمگين ترين ترانه را برايم بخوان چشمهايش را بست و آرام 
   آرام گريست.

 چند سال پيش در دانشگاه سوربن تدريس مي کردم. روزي در آخر ساعت درس يک 
  دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم 
   مي آييد،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط ?دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در 
  جواب مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا 
   مي کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش 
    را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد 
   بايد در تخريب مملکتش بکوشد. (پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي)

  آنچه کرم ابريشم، تا پايان دنيا مي‌پندارد، در نظر پروانه، اغاز زندگيست.

 فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را 
آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من تا 
 غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته.

 اگر كتاب زندگي چاپ دوم مي داشت هرگز نمي گذاشتم كه اينقدر غلط چاپي 
 داشته باشد

  بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود برسنگ 
  قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ 
   قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر 
 من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود

 مواظب افکارت باش آنها تبديل به کلمات مي شوند. مواظب کلماتت باش آنها 
  اعمالت مي شوند. مواظب اعمالت باش آنها عاداتت مي شوند. مواظب عاداتت 
 باش آنها شخصيتت مي شوند. مواظب شخصيتت باش آن سرنوشتت مي شود 
           
        
                                         نظر یادت نره خوشگل

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 12:5 توسط مصطفي |


   دو برادر
            سالها دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث برده بودند زندگی می
            کردند. آنها یک روزبه خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و
            پس از چند هفته سکوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح
            در خانه برادر بزرگتر به صدا در در آمد وقتی در را باز کرد مرد نجاری
            را دید، نجار گفت: "من چند روزی است دنبال کار می گردم فکر کردم شاید
            شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمی
            کمکتان کنم؟ "برادر بزرگتر جواب داد : "بله، اتفاقاً من یک مقدار کار
            دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر
            من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را بکنند
            و این نهر آب وسط مزرعه ی ما افتاد و او این کار را حتماُ به خاطر کینه
            ای که از من به دل دارد کرده" سپس به انبار مزرعه نگاه کرد و گفت: "در
            انبار مقداری الوار دارم. از تو می خواهم بین مزرعه ی من و برادرم حصار
            بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره
            کردن الوارها. برادر بزرگتر به نجار گفت: "من برای خرید به شهر می روم
            اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم" نجار در حالی که به شدت مشغول به
            کار بود جواب داد: "نه، چیزی لازم ندارم" هنگام غروب وقتی به مزرعه بر
            گشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاری در کار نبود به جای حصار یک پل روی
            رودخانه ساخته شده بود کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: "مگر
            من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟" در همین لحظه برادر کوچکتر از
            راه رسید و با دیدن پل فکر کرد برادرش دستور ساختن پل را داده به همین
            خاطر از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای
            کندن نهر معذرت خواست وقتی برادر بزرگترش برگشت نجار را دید که جعبه ی
            ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است کشاورز نزد او رفت و بعد
            از تشکر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:
            "دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم."
            ارسالی از
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:58 توسط مصطفي |


  گلی سرخ برای محبوبم
            " جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه
            تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي
            گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده
            بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش
            دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با
            برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه
            شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات
            آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف
            داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس
            مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را
            پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست
            کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد
            تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از
            آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.
            هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به
            تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با
            مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او
            توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد.
            وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار
            ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس
            نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم
            گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت
            که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه
            ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد
            بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي
            ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش
            به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر
            داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش
            ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده
            شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار
            يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا
            پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که
            در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش
            هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس
            کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به
            سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش
            مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا
            يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به
            نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به
            خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع
            نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در
            کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر
            بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه
            احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با
            اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم
            بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل"
            باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام
            بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"
            فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن
            داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي
            کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که
            او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک
            امتحان است!"
            طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون
            جذابيت پاسخ بده
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:56 توسط مصطفي |


   گلی در گلدان نبود
            250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت
            با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت
            کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را
            شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت
            او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه
            ثروتمندي و نه خيلي زيبا .دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
            کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .روز موعود
            فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ،
            کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه
            آينده چين مي شود .دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .سه
            ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
            گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد.روز ملاقات
            فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل
            بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .لحظه
            موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در
            پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .همه اعتراض
            کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده
            است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر
            رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...همه دانه
            هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود
            .برگرفته از کتاب پائولو کوئليواي کاش همه وقت ، جواب صداقت ها بدون
            ثمر نباشه
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:55 توسط مصطفي |


آنگاه که پروردگار به فرشتگان فرمود که من در زمین نایبی خواهم گماشت ، فرشتگان گفتند : پروردگارا ، آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها ریزند ، حال آن که ما خود تو را تقدیر و تسبیح می کنیم ؟
خداوند فرمود : من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:5 توسط مصطفي |


مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت . او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید ، مسخره می کرد
شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود
ناگهان ، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد
استخر برای تعمیر خالی شده بود !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:3 توسط مصطفي |


در خلال یک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند . فرمانده سربازان را جمع کرد ، سکه ای از جیب خود بیرون آورد ، رو به آنها کرد و گفت : سکه را بالا می اندازم ، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید
سکه به سمت رو افتاده بود
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند
پس از پایان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان ، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید ؟ فرمانده با خونسردی گفت : بله و سکه را به او نشان داد
هر دو طرف سکه رو بود !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:2 توسط مصطفي |


در خلال یک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند . فرمانده سربازان را جمع کرد ، سکه ای از جیب خود بیرون آورد ، رو به آنها کرد و گفت : سکه را بالا می اندازم ، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید
سکه به سمت رو افتاده بود
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند
پس از پایان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان ، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید ؟ فرمانده با خونسردی گفت : بله و سکه را به او نشان داد
هر دو طرف سکه رو بود !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:2 توسط مصطفي |


پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ، سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید . پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیرمرد گرسنه به نظر می رسید . پسرک هم احساس گرسنگی می کرد پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد . پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به غذا خوردن کردند . آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند . وقتی هوا تاریک شد ، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد .
چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت ، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد .
وقتی پسرک به خانه برگشت ، مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ، جواب داد : پیش خدا !
پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا این قدر خوشحالی ؟
پیرمرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 11:1 توسط مصطفي |


در بیمارستانی ، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اطاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی ، یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد
پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت . روزها هفته ها سپری شد . تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد !
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است . پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود !
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 10:58 توسط مصطفي |


تو اخبار شنیدم که دانشمندان ، سال 2007 میلادی یه سفینه بدون سر نشین به فضا پرتاب می کنند . این سفینه حامل پیام انسان خاکی است برای موجودات فضایی که به چند زبان زنده جهان ترجمه شده تا شاید کسی صدای ما را بشنود و با ما ارتباط برقرار کند

فرض کنین که از یک سازمان فضایی اومدن و در خونه شما رو زدن و به شما گفتن : آقا یا خانوم محترم ، ما از فلان سازمان فضایی مزاحمتون شدیم برای یک پیام . پیامی که شما برای موجودات فضایی خواهید خواند و ما این پیام رو با صدای خود شما برای موجودات فضایی به فضا میفرستیم و ...

میدونم این احتمال تقریبا یک در هفت میلیارد هستش ولی احتماله ! شاید پیش بیاد .

حالا شما به عنوان یک ایرانی که این شانس رو داشتین از بین هفتاد میلیون ایرانی انتخاب بشین و یک پیام توی اون نوار بدین ، چی میگین ؟ چه پیامی میدین ؟

لطفا پیامتونو با ذکر نام و سن توی نظرات این پست بنویسید

(نیازی به نوشت نام خانوادگی نیست همون اسم کوچک برای تعیین جنسیت و سن کافیه )

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 ساعت 10:51 توسط مصطفي |